این روزها
عجیب...
سخت میگذرد!!!
با سنگفرش های خیابان قدم زنان
هی روی شانه های زمین گریه میکنم
یک بغض زیر پای زمان ناله میکند
من باز پا به پای زمین گریه میکنم
من فکر میکنم به دروغی نگفتنی
دنیا درون مغز سرم تیر میکشد
گاهی برای دوز و کلک های زندگی
گشنه ، برای خود شکم سیر میکشد
آرام پا به پای زمین راه میروم
هرلحظه با نگاه تو تهدید میشوم
این ترم هم اگر که نیفتاد زندگیم
در امتحان ترم دو تجدید میشوم
برفی که روی شانه ی من گریه میکند
این دست های گرم؟ نه! باور نمیکند
آوار درد ، قتل ، مجازات ، نقطه چین...
اینها محبتی ست که مادر نمیکند!
حالا که نیستی...!
به دست هایم یاد دادم
تنها به شانه های تو تکیه کند
تمام خیابان های شهر
میدان چشم هایت را نشانه رفتند
کفش هایم
آنقدر به تو سجده کردند
تا شانه هایم
تکیه گاه دست هایت شد
اما
حالا که نیستی
کهکشان در خیابان های شهر دور میزند
آنقدر، که از پاهایش، آهسته پایین میرود
شاید اینجا آخر دنیاست
اما کفش های من
بدون قبله نما
کافر نمیشوند!
ریز نوشت ۱: نمیدانم با این همه دلتنگی ام
چگونه هنوز، نفس میکشی!؟
ریز نوشت ۲: آنقدر فریاد نزدیــم
که سکوتمان...
به گوش مرگ رسید!
* نقاش
...یک بار دیگر
سیگاری روشن میکند
با موهای جو گندمی
به پاهایش میفتم!
تو از من دور میشوی
بالا ... بالاتر...
گلوی آسمان را میگیری
خفه اش میکنی و
لای ابرها گم می شوی!
من زیر صندلی می نشینم
بلند شدن
کم کم
مثل یک سنگ
از یادم می رود
.
.
.
سیگار دیگری روشن می کند
از تصویری که می کشد
لذت می برد!
و من باز هم نفهمیدم
تا کی درخت های این تابلو
زیر سلطه ی باد
سر خم میکنند؟!
* راننده ی فمینیست
حتی اجاق گاز هم
دلش
برایم می سوزد
وقتی برای به خانه آمدن
پشت سرعت گیر
گیر می کنم!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حرف زیادی ۱ : این روز ها هیچ چیز برای آدم نمی ماند
حتی "سکوت" !
حرف زیادی ۲ : از تمام دنیا که بگذرم
سه چیز برایم می ماند
ظهر جمعه
پیاده رو
من!
